|
بسم هو
سه تفاوت داشت با تمام سفرهای عمرم نخست بی دفتر و قلم بودم ، دوربین هم که با خود نداشتم و در آخر تنها مسیرم منزل بود تا حرم .
بار نخست که چشم اذن نوشیدن ضریح را یافت اشکهایم چنان درشت و بی محابا از بند رهیدند که هیچگاه به یاد ندارمشان اینسان . همیشه گریستن را انگاری یا خواسته بودم یا آنکه نه نباید گریست کنون ، حاشا اگر آنوقت اندیشه ای در کار بوده باشد .
زادروز حضرتش به نیابت تمام آنان که میشناسندم و میشناسمشان اذن دخول طلبیدم . نماز ظهر را تازه از جماعت برداشته بودند و خیل مردمان که در صفی طویل انتظار عیدی میکشیدند انبوه تر میشد لحظه ای خاستم تا منهم ... ، که معراج بایزید در یاد خلید :
... در رویا چنان دیدم که مرا به آسمانها بردند ، در جستجوی حق تعالی و در طلب پیوستن به او ، سبحانه و تعالی ، تا جاودانه با او بمانم . پس مرا آزمونی پیش آمد که آسمانها و زمین و باشندگانشان را تاب آن نیست زیرا که او بساطِ عطایای خویش را از بهر ِ من گسترد ، یکی از پس دیگری ، و مُلک ِ هر آسمان را بر من عرضه داشت و من در همه حال چشم خویش از آن فروپوشاندم زیرا میدانستم مرا می آزماید و بدانها التفات نکردم ، اِجلال ِ حرمت ِ پروردگار ِ خویش را ، و در همه احوال میگفتم ای عزیز من ! مراد من جز آن است که تو بر من عرضه میداری ... *
یا علی ابن موسی الرضا ، مراد من جز اینهاست ، ... عطا فرما .
و چرخیدم به صحن آزادی به عادت ، تجدید وضو را بالای حوض روبروی ایوان طلا به نیت ، صورت آب زدم که رویم سپید دار ... . از لبان بیحرکت بلندگوی برآمد : هر کجا هستید زیارت امام را بخوانیم . در زادروزش پایین پای حضرت وضو بگیری و زیارتش بخوانی و کویری باشی و بدانی نه لایق چنان زلالی و نگویی خوشا به حالتان که چه زیارتی به نیابتتان ( در آشنایان من کیست ، کدامند کین چنین عزیزند؟ ) و آنگاه نگریی و غبطه نخوری و آه نکشی و ... پشتم لرزید ، خواندم و گریستم . به شبستان گرم آنجا که دوستش میدارم که آینه ندارد ، نقش ندارد ، که تنها نگار دارد ، شدم . خوب آخر در من از چشم راحت میخزد نفس . نماز فراز داشته و هنوز ذکر به تسبیحم محدود نکرده کنار گوشم خادم پیری گفت : میخواهی کمک کنی ؟ کتب ادعیه را به قفسه ی دیگری میبردم و مینالیدم : کمک میکنم یا کمکم میکنند که فعل من تنها خدمت است . مولایم ، زود اجابت کننده ، آیا این ... است که عطا نموده ای ؟
: عیدی میدادند بگمانم نبات و این چیزها بود دیگر . گرفتید شما ؟
: نه ، خوب تو میگرفتی .
: من چیز دیگر میخواهم .
: خوب برای من و مادرت میگرفتی خاله جان تبرکه .
: چشم ببینیم خدا چی میخواد اگر شب بود میگیرم .
شب آمدم پوتینها را بازبگیرم تا به منزل شوم ، با تلاش بسیار به کفشداری رسیدم . چقدر شلوغ بود و جلوی کفشداری مزدحم ، پلاک را به پیر بلند قدی سپردم ٬ پای افزارم را که آورد دست دیگر به جیب برد و مشت بسته در دستم نهاد ٬ انگاری چیز با ارزشیست که به خفیه باید به کسی داد ٬ بیشتر از هر احساس دیگر شاید بتوانم گفت دلهره داشتم ٬ نمیدانم . و نگاهم ملتمس گره خورد ٬ عمق بی انتهایی بود انگار ٬ بی آنکه من به بال حقیرم قدرت پروازی داشته باشمش . هر چه بگویم نشود ٬ تا کنون عمر در بیان نگاهی اینچنین ناتوان نبوده ام . چند حب نبات ! ...
*****
پ.ن :
* : دفتر روشنایی ... بایزید بسطامی ٬ تصحیح دکتر شفیعی کدکنی
|