|

بُــريـد .
_ اينبـار فِسانـه جور ِ ديـگر شد . _
تـيغ بُــريـد
رگ دريـــد
و مـن آرزو نميداشتـم هـيچ
_ ای عـجـب _
كه خـون ِ اسماعيـل نميـپاشيد .
به اراده تـيغ ِ دستان با گـلوش
به حـجله فـرستادم
پُــر هلـهله پُــر خـون ؛
ميشـي در كار نبـود _ چه خـوب .

*****
پ . ن :
۱ : خوشنویسی به قلم استاد میثم سلطانی
۲ : این شعر نقطه ی حساسی در سیر منست قصد شکافت خویش ندارم ( شعرهایم اینجاست تشریحی بیشتر ؟! ) اما همینقدر بگویم بعد این بود که بانوی شعر آن غمزه ها نمود که پیشترها اشارتی داشته ام . وقتی که میجوشید پاره ای در انتهایش بود که در بازبینی ابترش کردم به دلایل زیبایی شناسانه ای که شاید البته تنها مقبول خودم باشد و بس .
خون نِبـِشت :
عـشق
به قدس ِ قـلم _ تقـديم .
به هر روی اگر قرار بود به عادت مالوف به ترتیب تراوش بنگارم سه دیگر وقتش میرسید لیک عید قربان هوایی ام کرد .
۳ : عید ایمان و من و بی ایمانی، باید بگویم خوش بادا ؟! یارب نظری ، گرچه به قول بیدل :
فکر استعداد خود کن،فیض،حرفی بیش نیست...صبح بهر عالمی صبح است و بهر شام ، شام
کلام حضرت شیخ در یاد خلید :
تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب...تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی
کلک تو خوش نویسد در شان یار و اغیار...تعویذ جانفزایی ، افسون عمرکاهی
|